جيگيلي

مهرسا خانم یه کمی تو حرکات فیزیکی تنبله البته به قول دکترش (دکتر بابک امیدوار) از اونجایی که وزنش زیاده و رونهای تپلی داره کاملا طبیعیه که از لحاظ فیزیکی کمی عقب باشه . آخه اون پاهای کوچولو قدرت این بدن تپلی رو نداره چشمک و به تازگی تو 14 ماهگی تنهایی می ایسته و برای خودش دست میزنه توقع هم داره همه تشویقش کنن زیبا دور میز و مبلها هم راه میره .

اما به جاش زبونش زبانحسود . چیزی نیست که نگه .

حالا یه سری از کلماتی که میگه :

عالا : خاله ( خاله مریم که مهرسا عاشقه و وقتی پیش خالش باشه حتی مامان مهرنوش رو هم تحویل نمیگیره)

میان : مهران 

آبولی : آب بازی 

بابالی : بابا علی (پدر بابا مسعود) 

عدیدم : عزیزم (وقتی میگه همه ضف میکنن انقد که ناز داره)

مهنی : مهدی (پسر خاله فرشته که مهرسا خیلی دوسش داره)

آبه  و نینی و به به و پلو و  عمو و مامانی و بابایی و 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 11 / 8 / 1395 | 9:19 AM | نویسنده : مامي و بابايي |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تولد یک سالگی مهرسا جون با تم دختر توت فرنگی 

 

 

لباس خوشگلش که خاله مریم براش دوخته بود.

 

 

میز پذیرایی 

 

 

میز غذا 

 

 

مهرسا و مهران پسرخاله عزیز و دوست داشتی (مهرسا مهران رو میان صدا میکنه)




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 23 / 7 / 1395 | 9:11 AM | نویسنده : مامي و بابايي |

امروز میخوام خاطره تولدتو بنویسم دخملی قشنگم . 

روز سه شنبه 20 مرداد ساعت 8 صبح به همراه بابا مسعود و مامان و بابای خودم رفتیم بیمارستان لاله قرار بود ساعت 11 دکتر بیاد . استرس خیلی زیادی داشتم . تو  دلمم همش میخوندم لحظه دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام مستم باز می لرزد دلم دستم باز گویی در جهان دیگری هستمممم. واقعا هم تو جهان دیگری بود. استرس بابا مسعود هم کمتر از من نبود. حدود 11:30 دکترم اومد اما اتاق عمل خالی نبود و حدود ساعت 1 ظهر منو بردن تو اتاق زایمان . خانم دکتر عزیزمحمدی خیلی مهربون و پر از انرژس مثبته . قبل از زایمان با هم درباره اسمت صحبت کردیم گفتم قراره بزارم مهرسا یعنی شبیه خورشید (زیباروی) آخه مثل خورشید وسط تابستون قراره بتابی و زندگی من و بابا مسعود و گرم و گرمتر کنی .. 

ساعت 1:10 ظهر خانم کوچولوی ما بدنیا اومد بیهوش نشدم و با بیحسی نخاعی یا اسپاینال عمل رو برام انجام دادن . خانم دکتر عزیزمجمدی واقعا باتجربه و حرفه ای و بسیار مهربون و خوب بود خیلی از عمل راضی بودم . موقع تولد هم که خیلی نزدیک به اذان ظهر بود تو اتاق عمل اذان پخش کرد . 

صدای گریه ات رو که شنیدم انگار همه دنیا مال من شد بلخره انتظار بسر اومد . خانم دکتر تا بیرون اوردت گفت واقعا هم مثل خورشید میمونه سفید و تمیز .. اوردنت پیش من لپتو زدن به صورتم دااااغ و نرم مثل پنبه . از تنور در اومده . بهترین حس دنیا بود اون چند لحظه که پیشم بودی گریه تو هم قطع شده بود اومده بودی پیش مامانت ... حسم قابل وصف نیست ...

تو ریکاوری زیاد منو نگه داشتن و شما رو زودتر بردن تو اتاق خصوصی که برام گرفته بودن و همه منتظرت بودن بابا مسعود .مامانی جون و بابایی جون . مامان فاطمه و بابا علی . خاله مریم . زنعمو نرگس . مارال جون و غزاله جون و عمو امین که یه کیک خوشگل هم برات خریده بودن . خاله فرحناز و عمو هوشنگ و مهدیس کوچولو وخاله فرشته و عمو بهزاد و خاله فریبا . دایی ابی و زندایی مریم. بیتا جون که چند روزی ایران بود.  تا من برسم پیشت شما از گرسنگی دستتو با ملچ و ملوچ خوردی بوس

زایمان خیلی دردناک بود اما به وجودت می ارزید عشقه مامان .




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 22 / 7 / 1395 | 4:13 PM | نویسنده : مامي و بابايي |

سلاممممممم

خیلی وقته این وبلاگ و به روز نکردم . 

مهرسا خانمی بدنیا اومد . واکس هاشو زد . بزرگ شد . یک ساله شد . از تولد یکسالگیش حتما بعدا عکس میزارم.

الان تقریبا 14 ماهه است . او اول مهر مامان مهرنوش به شرکت برگشت البته 6 ماه بعد از مرخصی زایمان تو خونه دورکاری کرد و پیش مهرسا توپولی بود . خیلی شرایط سخت شد هم برای مامان هم برای مهرسا . دو روز اول کاری مامانی جون اومد پیشمون که مهرسا رو از خواب ناز بیدار نکنیم اما مهرسا خانم تا مامانش از کنارش پامیشد اونم بیدار میشد . روزها با مامانی جون و بابایی جون مشغول بازی بود تا ساعت 4 که مامان مهرنوش برسه پیشش . البته بعضی روزها خیلی خوب وقت میگذروند و بعضی روزها هم بداخلاقی میکرد و برای مامانش بهونه میگرفت ...

خلاصه بعد از اون دو روز هر روز صبح مهرسا رو بغل کردیم پتو پیج و بردیم خونه مامانی جون . تقریبا هر روز بهتر شد و به شرایط جدید عادت کرد . فقط مشکل شیرخوردن داشت که چون مامانش تا بعدازظهر نبود بعد از اون تلافی میکرد و مامان مهرنوش و تموم میکرد . مهرسا کلا فقط شیر مامانش و خورد و اصلا از پستونک و شیشه شیر خوشش نمی اومد.

دخملی ما کمی تنبله و تازه شروع کرده به ایستادن و تاتی کردن اما خیلی خوب حرف میزنه ... تو پست های بعدی کلماتی که میگه و با معنی هاشون مینویسم.

هفته سوم مهر که دو روز آخرش تعطیلی تاسوعا و عاشورا رو داریم مامانی و بابایی رفتن شمال و ما رفتیم خونه پدر و مادر بابا مسعود و مهرسا روزها پیش مامان فاطمه و باباعلی میمونه.

امروز هم که دومین روز هفته است مهرسا دیروز خیلی دختر خوبی بود و خیلی مامان فاطمه و بابا علی رو اذیت نکرد. 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 18 / 7 / 1395 | 11:22 AM | نویسنده : مامي و بابايي |

خب هفته دیگه ماه چهارم به پایان میرسه .

حالم تو سه ماه اول خیلی بد بود دائم تهوع داشتم چند باری هم بالا اوردم :(

اما خدا رو شکر الان بهترم.

دیروز پیش خانم دکتر فروغ شادانلو بودم به همراه بابا مسعود . تو این مدت همه جا هم وقتایی که رفتم پیش دکتر و هم برای آزمایش ها و سونوگرافی ها همه جا مسعود همراهم بود .

نتیجه غربالگری دوم رو دیروز بردم به خانم دکتر نشون دادم و خدا رو شکر مثل غربالگری اول بدون مشکل بود . 

برای 17 فروردین دکتر برام سونوی آنومالی نوشت اما هر چی اصرار کردم برام سونوی تعیین جنسیت قبل از عید ننوشت .  آخه عید میخواهیم با دایی محمد و زندایی ساناز بریم قشم . دلم میخواد بدونم دخملی هستی یا پسملی که بتونم برات خرید کنم چشمک

تو سونوی nt  که هفته12 رفتم 20 بهمن خانم دکتر سونوگراف گفت مشخص نیست جنسیت نی نی چیه و باید صبر کنیم...




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 17 / 12 / 1393 | 4:59 PM | نویسنده : مامي و بابايي |

سلام

هووووووووووووووووووررررررررررررررااااااااااااا 

روز شنبه 6 دی عصری تست بیبی چک گرفتم و دیدم نتیجه تست مثبت شد . اولین ماهی بود که اقدام به بارداری کردم اصلا باورم نمیشد انقدر نی نی مون عجله داشته باشه برای بدنیا اومدن آخه همه بهم گفته بودن ابعد از 6 سال جلوگیری باید 6 ماه تا 1 سال منتظر بمونم اما خدا روشکر خیلی زودتر از چیزی که فکر می کردم باردار شدم.

من و بابا مسعود خیلی خوشحالیم و کلی ذوق زده شدیم. 

روز یکشنبه صبح رفتم ازمایش خون دادم و رفتم شرکت عصری طبق معمول رفتم فاطمی دنبال مسعود که با هم بریم خونه دیدم با یه جعبه شیرینی منتظرم وایستاده و رفتهبود نتیجه آزمایش رو گرفته بود. 

هنوز هیچی نشده تهوع اومده سراغم اما من زنه قوی ئی هستم و خوشحالم از این علائم که به قول دکتر ویدا نشون دهنده سلامتی بچمه :)

پیش دکتر هم رفتم اوایل شهریور تاریخ زایمان طبیعیمه .

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 13 / 10 / 1393 | 11:04 AM | نویسنده : مامي و بابايي |

یادم رفت بگم

17 مهر ماه عروسی دایی محمد و زندایی ساناز بود! شب خاطره انگیزی بود.. 

 براشون آرزوی شادی و خوشبختی می کنیم!

اینم اتاق عقد این دو تا گل ماچماچ




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 26 / 8 / 1391 | 2:41 PM | نویسنده : مامي و بابايي |

چقدر دور شدم از آرزوهای قدیمم ، دوره دور!

خیلی وقت بود به وبلاگ جیگیلی سر نزده بودم! مادربزرگ نازنینم که دقیقا روز بعد از سالگرد ازدواج من یعنی 2 روز قبل از عید نوروز فوت کرد! خیلی دلم هواشو می کنه بعضی روزها ، انگار با رفتنش همه دلخوشی های منو با خودش برد!

خیلی ها دنبالت می گردن جیگیلی و می پرسن نی نی تون کی می آد پس؟! اما بعید می دونم یه این زودی ها بشه . . .

این روزگار انقدر برام بد چرخید که همه چیو فراموش کردم!

برای زندگی دارم می جنگم یه جنگ جدی و اما تنها! بابا مسعود هم کنارمه اما به قول یه دیالوگی تو یه فیلمی : حتی اگه تمام عمر هم محکم دست همو بگیریم موقع مرگ تنها باید بریم!!!

به امید روزهای شاد و خوش در آینده . . . قلب




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 26 / 8 / 1391 | 2:25 PM | نویسنده : مامي و بابايي |

 

‎26 اسفند 1387 : سالروز "عشق ما" ست! اما چون مادربزرگم حالش اصلا خوب نیست دل و دماغه هیچ حرکتی رو نداریم! :(
به امیده سالهای خوب و خوش در آینده! همراه با جیگیلی عزیزم :*
البته بعید می دونم سال دیگه هم باشی اما سال بعدش حتما هستی :******

 


این شعر هم تقدیم به بابا مسعود عزیز که تو این ٣ سال بهترین لحظات رو برام آفرید:

 


عاشقانه همراه من گام بردار

به من از آن بگو
...که توان گفتنش به دیگری را نداری

با من بخند
حتی آن گاه که احساس حماقت می کنی

با من گریه کن
آن گاه که در اوج پریشانی هستی

تمام زیبایی های زندگی را
با من شریک باش
و در کنار من
با تمام زشتی های زندگی ستیز کن

با من
رویاهایی را بیافرین تا به دنبال آنها رویم


در شادیه هر چه می کنم
شریک باش

برای رسیدن به آرزوهای مان
یاری ام کن

با آهنگ عشق مان
با من برقص

بیا در سراسر زندگی در کنار هم گام برداریم

بیا تا ابد
در هر قدم از این سفر
یکدیگر را
عاشقانه
در آغوش گیریم!
سومین سالگرد ازدواج



[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 10 / 1 / 1391 | 10:34 AM | نویسنده : مامي و بابايي |

سلام عشق مامان...

امروز اين وبلاگ رو باز كردم كه بتونم از الآن تا وقتي خودت بتوني بخوني خاطراتتو برات بنويسم.

حدود ۱ ماهه كه با بابايي تصميم گرفتيم از خدا بخواهيم تا سال ديگه تو رو بهمون هديه كنه!

البته مسعود(بابايي) خيلي جدي نگرفته اما من خيلي هم جديم...

ديشب حسابي جات خالي بود چون من و مسعود مهران (پسرخالتو) برديم سرزمين عجايب كلي بابايي و مهران گولو بازي كردن..مهران انقدر خسته شد كه امروز مدرسه نرفت





[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 10 / 1 / 1391 | 10:33 AM | نویسنده : مامي و بابايي |
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد